اما ما به دنبال همان چيزها ..يا همان جاهايي كه آدم از اول تا اين همه قرن تا ابد به دنبالش بوده ..وهيچ نمي دانستيم كه هنوز هيچ كس آن را نيافته ..و...با همين خيال به را افتاديم تپه ها را به سوي شهر سرازير شديم ..از نام خود گريختيم تا چيزي شويم كه در هستي ما مي رفت ..به همديگر خيره شديم كساني در شهر رويشان را از ما گرفتند كساني لبخند زدند ..وكساني پشت شيشه هاي سياه اصلا چشم ما به چشم آنها نيفتاد ...آنها بسيار بودند ما چند تن بوديم ..ودر بسياري آن همه چشم ...در گوناگوني آن همه معنا در مانديم تا جايي كه همديگر را گم كرديم ..واصلا چشم هاي ما ..نگاه ما ...دنياي ما در شلوغ شهر گم شد ...مي شنيدم كه كساني مي گفتند زندگي همين است كافي ست از دست از سر خودت برداري ..تو هم مثل همه آدمي ...ومن آدم بودم كه در كتاب ها دنبال چيزي كه در دلم بود ....وبراي چيزهايي كه نمي دانم كجاي وجودم به كلمه برخودم كلمه ها هم مثل چشم ها ..وهم مثل رنگ ها ..وهم مثل نگاه ها ..وهم مثل همه هر يك ما را به جايي برد كه آن چيزي كه دلم مي خواهد دورتر شود ....اين بود كه آن چيز در آغاز كوچك دل ما بزرگ شد .... گيسو از كلمات مولوي گرفت ....وبوي زلف ..يارش كه پيچيد در شهر ي از حافظ ..هشدار كه نپيچ ..ببين اين سرهاي بي جرم ..وجنايت را .. ..ما را به صحرا بردند مجنون معطل كوير هاي بي ليلا .....وگاهي در طواف تيغ ..وجنون عشق مي باريد ..وبه بسطام مي زديم ..وكسي نبود اما كسي نديد اما ...اخر كسي نبود كه ببيند اصلا نمي دانستيم ما درد چه كسي را گرفته بوديم كه بدانيم كدام يك از اين همه كس است ....اما هر چه بود غربتي بود كه دل ما را مي برد كه برويم ...ورفتيم از درون تا جايي كه شب هايش هنوز هم هزار ها شب ديگر را درپي دارد ..واز شهر تا جايي كه ما حتي از ذهن مادران ...از دل پدرانمان رفتيم ..تا شهرهايي كه آدمهايشان در طرحي عجيب قبول كرده بودند كه جايي نروند ..وهمان جا مثل آدم به پيشه هاي خود عشق مي ورزيدند..و...راستي گفتم عشق ..اما باور كنيد ما هنوز معناي اين عشق را كه هيچ حتي معناي خود از اين همه رفتن را هم نفهميديم براي همين است كه گاهي براي فهماندن منظورمان دست به كارهايي مي زنيم كه اصلا ربطي به منظور ما ندارد مثلا يك بار هيوا در تاريكي ...درست وسط شهر فندك كشيد...گفت اين شهر چراغ مي خواهد اما آتش همه را گرفت او نمي دانست اين خانه ها بارو.تي اند......يا اميد كه هيشه مشتي پر از چيز هاي مختلف داشت ..وهر جا مي نشست بساطش را بيرون مي ريخت ..ومي گفت ببينيد آ....فرينش مثل همينه .مثل اين چيز ها كه ربطي به هم ندارند .اما با همند......وهمه مي گفتند: ديوانه ...ديوانه .....يا من ..كه چند سال تمام حرفم از همين مرز ..از همين مرز بان ها ...بود ..كه باران را ببين چگونه از سيم عبور مي كند ..از شانه ي درخت ها مي گذرد ..ببين اين مرز ها فقط براي محدوده ي آدمي مرزاند...وهر از گاه مي رفتم ..ورفتم تا جايي ...تا جاهايي كه بي هيچ مرزي ..مثل باران ...از شانه ي زاگرس عبور كردم ....ورفتم ... تا جايي كه گيسوي عرياني را در باد بو كشيدم ..كه عكس رخ يار را تا سينه در شراب ديدم .. اما . منظور من اينها هم نبود ...اما اينجا هم نيست ... ..اصلا چيزي نيست كه بگوييد طلب از گم شدگان لب دريا مي كرد .......اصلا گفتم كه ما هرگز نمي توانيم ..منظورمان را برسانيم ..اصلا اين نوشته ها هم منظور من نيستند مثل كارهايي كه همه مي كنند تا چيزي را به كسي يا كساني بفهمانند ..اما ....
تا درخت های گیلاس ... پر از شاخه ..وشکوفه ..وتاک .سبز بود....وما چند خانوار دور از آبادی پشت تپه ای کنار چشمه ..وکبوترانی که رنگ چشم های مار ا به خورشید باختند.......................ومن ...من..وفرشته دزدکی دور از نگاه پدر که سرد بود ..وانگار بارانی بر بی پایان سال..من ..وفرشته زیر الوار ها خانه ای داشتیم..دست من وباد هر بهار به نوازش گیسوی فرشته ..وشکوفه ها ی گیلاس بود
یک روز که فرشته هوس چیدن گل محمدی کرد .ودستش به چیدن گل کوتاه بود از بالا انداختم یکی در یقه ی گشاده ی فرشته افتاد سرخ شد من خندیدم ..سرخ شد مثل انار ...مثل نار
روزها گذشت دست های پدر تعطیل شد ..ما بزرگ شدیم وآواره ی شهر ................من برای
کار راهی شدم ..وفرشته برای زندگی
حالا در همین خیابان دستفروشم ..وهر روز چشمم به فرشته که دست دردست شوهرش از کنار م می گذرد..نگاهم که می کند محکم آستین شوهرش را می چسبد...من محکم تر چرخ دستی را
او می خندد من سرخ می شوم مثل انار ...مثل نار .....
................... اين روزها هر غروب كه باد..... غبار عراق را..وديارهاي دور را..... از سيم هاي خاردار ..واز مرزبان ها ..راستي گفتم مرز بان ها كه برادر ان ناتني من اند از مادري به نام سيم خاردار...
... آري باد غبار را كه نمي دانم گرد شده ي استخوان برادرانم از دوران دور را كه همين باد يك روز آنها را به دياري دور ...به عراق...حالا دور زده ..ودوباره گرد آنها را روي خاك مرده ي پدرانشان ..روي صورت پير مادران ...وروي دست فراموش محبو ب شان ..و... راستي اين غبار گيسوي فراموش ..باستاني كيست كه شهر را هر از گاهي مي گيرد..و..اين غبار ..شايد اين غبار تكه ي فراموش ..گرد پوتين هاي آشيان عقاب شده ..وشايد غبار تكه هاي شعر سعيد كه در لاي پاكت ها به دشت مي پراكند..امروز طول اين خيابان را تنها سيگار دود مي كند در غبار تا به ياد بياورد شكل قديم حاج ملهم را به ياد بياورد پاكت هاي پلنگي را ..بوي دختران همسايه را در بادرا..و... ...
اين غبار چه هر غروب در انارستان گل هاي سرخ انار را مي پوشد مثل سينه هاي كه در آتش ..خون ..وگلوله در خاك مي پلكيدند ....واين غبارخاكستر باستاني دنياي كوزه بر شانه هايي ست كه در راه چشمه از معشوق گم شدند ..وحسرتشان در باد روي شهر ..را ..روي انار را ..روي دل مارا .. روي دست شاعران را مي گيرد ..وتا آينه هم ..................................
در ست مثل ابر
که نمی دانم دختر آسمان یا دریا..
پسر مزرعه ایی شدم
که آبیار بیشه بود
محصولم از نی سوار ی..ومترسک
همین که
توی پیراهن ام از یال اسب ..بال پرنده ..ونعل نقره
گوشه ی چشمم از بوریا
تا هی برهنه روی برهنه
زخم آدمی را
آتشم این بانگ نای...و
* نیست باد که شعله لیموهای روبه رو را انار کند
. .وهر که این باد را به شمال برد
تا باران از لوت نگذرد نیست باد
*آتش است این بانگ نای ..ونیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد(مولوی)
..و ازبی پایان دستی که بر گناه شستی
خاک تا در خت قد می کشد
آب تادختری چاقو نشان
..شهر را برپاشدی وضامن کشیدی
با یک دست لب می بری... .وبادست دیگرت انار ..
حالاخون در خون است و..
برهنه های چشمم
در سفری سرخ
رو به اعماق تن ات خود را
به آشفته ی گیسوی موج
می ....
زن...
ند...
چه فرق دارد پرچم ..يا انار ..
دررابه ديوار خورد وپسر شد..م
كتاب گفت :يار مهربانم...و
چشمم به بار سارا كه انار ....
خودم كنار نرده خبردار درخت...
ایستادم تاصداي يا ر.. ..قار.شد.و قار ...جار ..و...
شهرداري شاخه هاي سد معبرم راتیغ...
ستاره بر شانه ها گلوي كلاغم راخون...
از روي پل ..سارا با امید...
انقلاب تا تجريش را ..در هواي انگليس ...دروغ مي گويد..و..
من پرچم را از لاي جيغ سياه چرخ... تا دماوند ..
به جایی که سرد از بی انار..
..پرتگاه..را به آغوش....خدا ..س
ق
و...
ط...
می ..
ک..ن
...م...
امروز انگار هزار سال است که خوابم نبرده . امروز روزی نیست که طول این خیابان را چسبیده به ویولن..ویاد فرشته ..خیابان چمن رااز کلمه بگذرم..انگار همین امروز بود که برای فرشته ..وشب عید بچه ها از همین روبه رو قاب پروانه ..وپیراهن شهر می بردم ..هفت سال نه ..هفت هزار سال می شود که فرشته را به عقد فراموشی سپردم ..و...با کلمه ای از باران ..وهوس انار .دنبال دختری از شمال دریا می شوم ..وهراز گاه کسی در من از آب می گذرد.. پلک که می بندم لب های باران برای دستی فراموش ..وقلب مرا برای تبعید به آسمان خزر می بردند ..
امروز دیگر جای گفتن کلمات ساده نیست تاعرض کنم هرشب در بی خوابی ام از مرزها هزار گردنه دورتر از این خاک فرارت می دهم به جایی که تنها من می توانم از بوی پلنگ ..وآیین آهو حرف بزنم
اما این روزهاجای شاعری که بوی خاک ..ومشک بدهد دل کافه تریا را به هم می زندکه : ..آقا کلاسمو....با این چای خواستنت
..چکار کنم من از کاکائو..واز ...:...برو بیرون لعننتی
..ای کاش فرشته بودی ...... .و.داش اکبر با بوی قلیون ..وچای قند پهلو ........ای کاش.......
امروز این حرف ها را ناتمام می گذارم تا یک روز که روبه روی تو شرم .. کنم ..وصورتم در حوله شما بریزم ..وبعد ..خودم را از بوی خاک ..ومشک ...وریحان بتکانم ..و..برایت یک پلنگ شهری ..یک.....یک ....
آجر به آجر
تا جايي مي روم كه دست هيچ كس
به پاي مبارك خدا نرسد
رنگ روي رنگ به سیاهی ریخت و
در فراموشی یاد
کسی از باستان تا پشت در هايي
كه ما را بسته
نزدیک آمدوبه دنبالش در اين اتاق
ساز از پرده پرند ه از روي سيم
شکسته ی گلدان ازشیشه
تا پشت بامهای شهر
بالای حیاطی که کودکان همبازی
همدیگر را عاشق و
تا خانه ی آخر در تاریکی
صدایی از پشت شهر ما را مي خواند كه :
آبها از همین دشت به اقیانوس می روند
از همین دشت
سر جایش نیست
انگار این هستی چهارده ساله بود
که خط اول از بال بال نگاهی
در صدای چاقو
به کوچه پیچید و..
شهر را در تیتر روزنامه
در خط خط کتاب های ممنوع
گشتیم ..وغروب که شد
جاده ها را دریا را
اسکله ها را ..بندر ها را
دور زدیم..و.دیدیم
برف روی همه را گرفته و
به جایی برگشته اییم
بی کوچه ..بی صدای چاقو
تنها کسی از ما
در تاریکی به سمتی می خزد